تبليغاتX
هفت آرزو
من به تو اعتماد کردم، پس به حرفام گوش کن

گاهی یاد توست

تجسم بهاری بهشت،

یا که روزی که خدا

با دست خود

از عشق نوشت

 

گاهی برگیست

که از دلم

تا اوج آسمان رویای تو

که می رقصد و

می چرخد

با نسیم لطیف تو

 

گاهی جدایی است

و

یک دنیا خاطره،

گاهی نگاهی از توست

و

دوری ازفاصله

 

گاه از اینست

و

گاه از آن

ولی باز باقیست

دوستی جاودان ما ...

+ نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط مسعود |

همه چیز شروع شد

از یک کلام

از یک آهنگ

آهنگ معصومیت،

 

همه چیز گرم شد

پر حرارت

پر مِهر

از مِهر صمیمیت،

 

و

جاودانه شد،

آنگاه که

با روح انسان پیوند خورد

روحی معصوم و صمیمی ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط مسعود |

چی بگم من

که بی تو سرده دستم

از خود بی خود و

تنهای بی توام من،

 

چی بگم

که

همه به جنگ غم و غصّه ام من

تو فکر و آشفته و

تو خاطرات کهنه ام من،

 

چی بگم از خنده هات

که بی نشون از زیبایی ام من،

یا از مروارید چشات

که شدن گنج دیرینِ من،

 

یه لحظه به خوابتم من

گم میشم تو موج صدات،

هر فرصتی سراغتم

دنبال سوی صدای قشنگت،

تو فکر خاطراتتم من،

 

چی بخوام از خدا

که فقط منتظرم من،

دنبال نور امید و

خبر از حضورتم من...

گل رز
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط مسعود |

یا تو هستی

و

میخندم

یا به یادتم و میبارم ...

+ نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط مسعود |

اوج آسمان بیکرانم

          بر بلندای خیالم

ستاره ای از شب تو

          لبخندی بر لب تو

 

احساس لطیف دوستی

          ترانه ای از مهر و آشتی

بوی خدا که همیشه اینجاست

          یادی که در دلم برجاست

 

برای دیدن دوباره

          خاطره ها رو بو کن

برای چیدن گل خنده

          به عمق دل اشاره کن

 

برای لحظه ای اگر

          تپشی گرم شوی

آن لحظه است، اوج دلم

          تو آسمان می­شوی ...

+ نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط مسعود |

گل

دیشب

رویای سپید تو،

تنهاییَم رو

با نوازش های مهربانش

به خواب میبُرد

 

 

 

رویای تو مرا

برد،

سایه های خیال تو

من رو به دنبال

زیباترین خاطره های زندگی

برد،

به زمانی که دستان قشنگت در دستم،

نگاه شفافت در نگاهم،

به روزهایی که

صدای تو آوازی در وجودم بود

برد،

 

 

 

صدای تپش قلبت رو

هنوز به یاد میارم،

دیشب،

رویای تو

مرا به سرزمین تو برد ...

 

+ نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط مسعود |

fereshte

 

هر صبح

    با تجسم خنده فرشته کوچکی

       بیدار می­شوم

و هر شب

    به یاد لبخندش

       آرام می­گیرم

فرشتۀ من

   آسمانیست

      ولی همیشه به دل زمینی من

         سر می­زند

فرشته من

   همیشه

        سوغاتی از جنس نور در دستانش دارد

   همیشه

        برای گرم کردن دلم

            رویایی جدید در سر دارد


او

فرشتۀ خنده ­هاست ...

+ نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط مسعود |