تبليغاتX
هفت آرزو
من به تو اعتماد کردم، پس به حرفام گوش کن

برای اونی که عاشقشی آرزو کن بهترین لحظات رو
برای اونی که دوسش داری آرزو کن هر چیزی که خوشحالش میکنه
برای اونی که حس میکنی احساس خاصی بهش نداری یا اینکه زیاد ازش خوشت نمیاد، آرزو کن همون چیزایی رو که واسه خودت آرزو میکنی
...
هر وقت برای کسی چیز بدی رو آرزو کردی، برای حال خودت متاسف شو
+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط مسعود |


پنجره رو باز میکنم، یه نسیم خنکی رو حس میکنم ... به نظر امروز باید مراقب نوازش های خشن باد باشم.

 

در کمد رو باز میکنم و بدون سلیقه یکی از تیشرت ها رو برمیدارم. صبح زوده و همه خوابن؛ منم نمیخوام مزاحم کسی بشم. آروم و بی صدا میرم بیرون (آخه قانونش همینه)، ولی فکر نکنم یه ذزه سر و صدا هم برا کسی مهم باشه ... ولی نمیدونم.

تو خیابون و تو کوچه ها گشتم میزنم، میرم و میرم ... دوست دارم در حرکت بودنو ... دوست دارن تنوع رو ... دوست دارم زندگی رو ببینم، میخوام لمسش کنم، میخوام تو دستام محکم بگیرمش و همراهش باشم (هوووومم) ...

 

هرکسی رو که نه ولی بیشترشون رو که میبینم مشغول کاری هستن ... بعضی اخماشون تو هم، بعضی خنده رو، بعضی سرد و بی احساس مثل یه جسد (اَه ) ... به پارک که میرسم، خیلی دوسش دارم، اینجا قشنگ تره، این یه چیزه دیگه است ... خیلی عجیبه اینجا که این همه تازگی و قشنگی هست چرا آدما کمترن !!! ... اصلا نمیفهمم ... چرا اینجا، با اینکه هیچکس نیست، این قدر حس میکنم سرحال ترم، چرا تنها نیستم، چرا زنده ترم ؟!! ... دلم میخواست که با یکی خلوت کنم و یه خورده حرف بزنیم. ولی آخه. اینقدر خلوت و تنها،... خیلی ترسناکه همشون تو سیاه چاله افکار و گرفتاریهای شهریشون گیر افتادن، حتی یه لحظه هم به خودشون وقت استراحت نمیدن! ...

 

 ( بازم دارم تکراری میشم ) نمیدونم چی کار کنم ... هنوز معنی این جمله رو نمیفهمم "هر تغییری در جامعه از درون خود آدم شروع میشه" ... آخه من (ما) چی کار باید بکنم (بکنیم) تا بقیه هم یکم با من (ما) همرنگ بشن ...

خیلی دوست داشتم این کلمه "ما" رو از پرانتز بیارم بیرون ولی هر چی سعی کردم نشد، تقصیر اونایی که میتونستن با من، "ما" رو بسازن نبود ولی تقصیره هممون که خیلی خودخواه شدیم، حتی تقصیر من از همشون بیشتر بود ... آخه نتونستم معنی کاراشون رو بفهمم ، معنی جملاتشون ، معنی زندگیشون رو ...

 

این سه نقطه ها رو دوست دارم؛ چون میخوام بدونم که همه حرفام رو اینجا و هیچ جای دیگه به همه نمیگم ... فقط به اونی که میتونه باهام هم صحبت بشه، میگم ...

 

 

خداحافظ

+ نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط مسعود |

eye

آرزوی دیدنت را کردم

و یا شنیدنت را شاید

لحظه ای که لبخند جاری بر لبانت را دیدم

وقتی چشمای زیبایت را دیدم

****

اشک بر چشمانم جاریست

چند وقتی بی تو سپری کردم

چند وقتی روز خود را

بی تو شب کردم

****

آرزو بر دلم ماند

نگاهم حسرت ماند

تا تو را در آغوش بگیرم

تا تو را با خود ببینم

****

اشک بر چشمانم جاریست

دیشب تو را در خواب دیدم

نتونستم به آغوش بگیرم

نتونستم چشمات رو ببینم

+ نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت 6:45 قبل از ظهر توسط مسعود |

داستان حقیقت

منو ببخش که شروع میکنم

ولی بدون اون چیزی که میگم

خیلی واقعیه، صافه از جنس آب

****

یه روزی بود و یه دورانی

من بودم و خودم و خدای خودم

خوش بودم و آزاد

غم بودم و تنها

****

عادت داشتم

محافظ خودم باشم

همراه و رفیق خودم باشم

تمام مسیر رو تنها باشم

...

****

یه روزی شد و دورانی جدید

روزم شروعش یه حس جدید شد

غرورم شکست و

دلم عاشق شد

****

عادت داشتم

محافظ خودم باشم، ولی دیگه نه!

همراه و رفیق خودم باشم، ولی دیگه نه!

مسیرم تغییر کرد، تنها نبودم، دیگه نه!

...

+ نوشته شده در سه شنبه 1 آبان1386ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط مسعود |