تبليغاتX
هفت آرزو
من به تو اعتماد کردم، پس به حرفام گوش کن

تو فریاد میزنی
همی مست در این شب
ندانی
که هست کسی تو را چشم و گوش
که او هست تو را کافی و بس

به نجوایی آرام خواهد شنید
تو را
او ...
اوست خدای تو، همی اوست
+ نوشته شده در یکشنبه 18 آذر1386ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط مسعود |


فکر میکنی دوستم داری؟!

چرا قلبت رو به من نشون نمیدی

چرا فکر میکنی اگه قلبت رو برام شفاف کنی

اونو با سنگ قهر میشکنم؟!!

+ نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط مسعود |


وقتی میبینمت یه لبخندی به صورتم و یه نقابی به چهرمه چون میدونم دوست دارم ...

*****

الان،

قلبم تیر میکشه

نمیتونی خون رو ببینی؟!

دستام سرد شدن

نمیتونی حس کنی؟!

دارم به خودم میپیچم

دارم به دردم میمیرم

چرا کمک نمیکنی

چرا دستامو نمیگیری

*****

یادته وقتی بچه بودم

رو زخمام گریه میکردی

با اشکات اونو پاک میکردی

ولی من میخندیدم، شاید تو رو نمیدیدم

تو دردمو مرحم بودی

ولی من نمیدیدم

*****

حالا دوباره میخوام تو رو

میخوام اون چشم تو رو

نمیخوام دیگه اشکاتو در بیارم

فقط میخوام اون چشماتو ببینم

بخدا دیگه اشکاتو در نمیارم

فقط میخوام چشماتو ببینم

+ نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط مسعود |