پنجره باز
خاطراتم تو آسمون، رها
چشمام رو میبندم
به رویایی قشنگ میرم
****
تو رویامی
میبینمت خیلی قشنگ
دستتو میگیرم
تو آغوشم تنگ
میبوسمت برای چندمین بار
قطره ای رو روی صورتم حس میکنم
نمیدونم چرا گریه میکنی ولی منم به گریه میندازی
****
چشام رو که باز میکنم
هنوز گرمای اشکتو رو گونه هام حس میکنم
ولی حیف، تو موج بارون گمش میکنم
وقتی که بارون میباره، تو رو یادم میاره
فکر میکنم، اینا اشکاتِ که از آسمون میباره ...
آسمون اونا رو برام نگه میداره ...
و
بازم بارون میباره
بازم یه روزی رسید که فهمیدم کیم و چیم!! فهمیدم چقدر اشتباه زیاد میکنم و اصلا به روی خودمم نمیارم ... نه خیر دنیا به اون کوچیکیا که فکرشم میکنم نیست اونقدر کوچیک نیست که الان مثلا بعد از 20 سال بودن توش بگم من کسی هستم که تجربه دارم.
نمیدونم تصورت از بزرگی یه حادثه یا اتفاق چیه. نمیدونم بزرگترین اشتباه زندگیت چی بوده و با چی میشه مقایسش کرد.
ولی یه چیز عجیبی که هست اینه که من خیلی از اشتباه میترسم... خیلی یعنی اینکه نه فقط به حرف بیارم یعنی اینکه هر وقت اشتباهی میکنم تا مدت زیادی آرزو میکنم که کاش زمان به عقب برمیگشت و میتونستم دوباره شانسم رو امتحان کنم. امروز دوباره یه اتفاق بد برام افتاد، این از اون خیلی حساساش بود یعنی دوست داشتم فقط دوباره 30 ثانیه یا حتی فقط 5 ثانیه زمان به عقب برمیگشت و حال رو یه جور دیگه میکردم ...
الان حدودا 12 ساعت میگذره و هنوزم فکر میکنم اگه اون 5 ثانیه رو داشتم چی میشد!
خیلی ها از این تفکر من بدشون میاد، میگن " تو، تو گذشته زندگی میکنی" ، " خودتو عذاب میدی " ولی واقعا نمیدونم چیکار کنم، سخته بخوام بهش فکر نکنم...
چه راحت میشه
زورگو بود
چه راحت میشه
دست یه ضعیف رو خراشید
چه راحت میشه
بهشت رو جهنم کرد
چه راحت میشه
اخم کرد
چه راحته
لبخند زدن
چه راحته
مهربون بودن
چه راحت میشه
نا امید بود
چه راحت میشه
دروغگو بود
چه راحته
یک خاطره بودن
چه راحته
تو خاطره ها موندن
چه راحته
خوب بودن
ولی کدوم اینها راحت تره؟