تبليغاتX
هفت آرزو
من به تو اعتماد کردم، پس به حرفام گوش کن

,I heard you by the night

crying little

little shiny tears

,dropped

I hoped me by your side

 

,I called you the other night

I was down

,I was kinda cold

you heard me sad

,I seemed so mad

and

the only great thing in my mind

I hoped you by my side

 

I felt you knocked my heart

I hoped you’d see me

I hoped you’d feel

that I’m true to you

and

You’re the true for me

 

I hoped you be my love

...cause I love you so much now

+ نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط مسعود |

تا به حال

نهایت عشق رو حس کردی؟

تا حالا شده

بتونی حدود عشق نامحدود رو تجربه کنی؟

وقتی بی اندازه معشوق

رو پس بزنی

ولی اون بازم

به یادته و ازت دل نمیکنه

همیشه برات راه برگشت

به آغوشش رو باز میذاره

هیچ وقت ناامیدت نمیکنه

...

خود خدا فقط همچین چیزی رو میتونه نشونت بده

عاشق واقعی اونه

خدا ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 16 بهمن1386ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط مسعود |

خوب حالا رسیدم به جایی که فعلا چیزی برای نوشتن ندارم و میخوام یه کار جالب بکنم...

خوب, ببینید ... شماها تا الان اینجا, یا شعرای منو خوندید یا داستان های مربوط به من یا چیزایی که یه دفعه به ذهنم رسیده و دوست داشتم که ثبت بشن ...
... حالا چطوره که ایندفعه چیزی که تو ذهن شماهاست اینجا باشه؟! میخوام که هر کسی هر چیزی که به نظرش جالب میرسه رو بگه تا من اینجا بنویسم, اگر تونستم که خیلی خوب میشه اگرم نشد حداقل میفهمم شماها از چی خوشتون میاد!


این حرفا رو واسه این گفتم که الان میخوام به جای نوشتن یه دستی به ظاهر این بلاگم بکشم و قشنگ ترش کنم!
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط مسعود |


هوا خیلی سرده

فضا بی برگه,

میترسم

تو لباس گرم زمستونی

دلم خیلی سرده

 

یه خواهش دارم

به من بگو کجاست

کجاست, اونجا که دستات رو گرم کردی

فقط به من بگو

چطور اون دلت رو گرم میکنی

سردمه, خیلی سردمه

سرما تو مغز استخونهامه

سرما تو وجودمه

سرما تو دستامه

ولی لباسم گرمه

توی این لباس گرم زمستونی

خیلی سردمه ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 8:39 قبل از ظهر توسط مسعود |

هوا این چند روزه خیلی سرد شده...

امروز که رفته بودم بیرون حدود ساعت 9 بدجوری احساس ضعف کردم, اولین چیزی که پیدا کردم یه مغازه بود که تونستم ازش یه لیوان شیرکاکائو داغ بخرم. 1000 تومن قیمتش بود, اه چقد گرون شده چیزا.

تو راه برگشت به خونه کلی از مسیر رو پیاده رفتم, آخه این چند روزه که ماشین ندارم ذهنم حسابی مشغوله, خیلی هم خسته شدم, دلم میخواد یه هفته کامل بگیرم بخوابم. بازم طبق معمول موقع بیرون اومدن از خونه دستکش هام رو جا گذاشتم (اینم از عواقب حواس پرتی و عجله هستش دیگه ... بکش ... هرچی میکشی تقصیر خودته). چاره چیه! خوب برا اینکه از سرما قرمز و بی جون نشن تو جیبام قایمشون میکنم (دستامو میگم دیگه ...). درست نمیدونم چقدر طول کشید این پیاده روی ولی فکر نکنم کمتر از یک ساعت و نیم بود. آره تقریبا همین حدودا بود. خیلی مسخره است یه کاپشن به فلان قیمت تنم هست و حالا دارم از سرما یخ میزنم. پاهام هم که به کل بی حس شدن. دیگه حس میکنم پاهام انگشتی ندارن ...

یادم میاد تو مسیری که میومدم یکی دو تا پسر بچه (از همین بچه های خیابونی) رو دیدم که فقط یه پیراهن تنشون بود و پاهاشون رو هم به جای کفش و جوراب فقط با دمپایی پوشونده بودن. خدایا آخه اینا چطور احساس سرما نمیکردن ... اونا تو این بی چیزی با چی خودشون رو گرم نگه میداشتن؟!!

... دارم به خودم میلرزم

... دیگه طاقت ندارم, سوار تاکسی میشم

... قلبم درد میکنه ...

+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط مسعود |