تقدیم به تنها و زیباترین عشقم, اونی که برام بهار رو معنی کرد...
بهار نزدیکه
آره
شکوفه ها چند وقتیه که
خبرش رو برام میارن
همونایی که زیبایی تو رو
به یادم میارن
میدونی ...
چند وقتیه که دیگه آسمون
طاقت نداره
مثل قدیما تیره و تاریک باشه
واسه اینکه
روشنی دل تو رو میبینه
میدونی ...
امسال یه جور دیگه
فهمیدم داره بهار میشه
فهمیدم که داره همه چی قشنگ میشه
از اون برق نگاهت
از اون لطافت لبخندت
...
داره بهار میشه
داره دلامون بهاری میشه
با اینکه از هم دوریم
ولی بازم میتونم بگم
دوسِت دارم...
نقاشی کشیده شده بود
پر رنگ و آب
همه پر از معانی عجیبی بود,
پسرک در آن نقاشی
تمام عمر خود را
زندگی کرده بود,
تمامش خاطره بود
از هر چه بود و باید می بود
سال ها شادی و اندوه در
نقاشی نهفته بود ...
هر کسی که نقاشی را دید
میخواست تغییری بدهد,
پدر
خشم را پررنگ تر میکرد,
مادر
از عشق ایراد میگرفت,
کسی نپرسید
که چرا دوستی را در آسمان
اوج دادی
و
چرا قهر را در دل خاک ها
چال کردی...
همه میخواستند نقاشی پسرک را تغییر دهند
یکی میخواست همه چیز را خط خطی
و
دیگری میخواست محو کند,
ولی نقاشی زیبا بود,
اشتباه نقاشی پسرک چه بود؟!