تبليغاتX
هفت آرزو
من به تو اعتماد کردم، پس به حرفام گوش کن

گشتم و گشتم

میخواستم گمشده ام رو پیدا کنم

خیلی گشتم

داشتم کم کم نا امید میشدم

تو این حال و هوا بودم

که یه دفعه دیدم گم شدم

من میخواستم اونو پیدا کنم ولی خودم گم شدم

راه برگشت رو بلد نبودم ...

 

ولی گمشده ام رو پیدا کردم

حتما با هم میتونیم دوباره راه رو پیدا کنیم ...

+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط مسعود |

بدون من

غرورت رو جلوی هر کسی نشکن

بغض دلت رو واسه هر کسی رو نکن

اگه خواستی گریه کنی

به خاطر نبودنم,

یه جای خلوت گریه کن

که فقط خودت و خدا و من بتونیم ببینیمش ...

 

بعد از خودم

میسپرمت به دست خدا

میدمت به دست مهربون ترینی که مهربونی بهترین هدیه اشه

اونی که همیشه به فکرمه

اونی که دلتنگی های من پیش اون غوغاییه ...

 

بعد از من

برای دلتنگیات

برای اشک ریختن هات

غرورت رو جلوی هر کسی نشکن

بغض دلت رو واسه هر کسی رو نکن,

به آغوش گرم خدا پناه ببر

یه جای خلوت گریه کن,

سعی میکنم از خدا اجازه بگیرم و بیام به دیدنت

ولی اگه منو نتونستی ببینی دلگیر نشو

آخه خدا خیلی خوب هواتو داره ...

 

بدون من

همیشه عاشق بهترینها باش

چون میدونم هرگز بهترین نخواهم بود

ولی هر از گاهی بیا به یادم

آخه من اینجا هم به یادتم

من همیشه عاشقتم

 

و بدون من

همیشه یادت باشه که

میخوام عاشق بمونی

عاشق خدا

عاشق زندگی

عاشق ...

 

 

با خوندن نوشته ای با عنوان "بعد از خودت" فکر نوشتن این چند خط به ذهنم رسید، توصیه میکنم شما هم حتما بخونید.

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط مسعود |


دارم میرم به آسمون

تو سد راه من نشو,

دارم میرم پیش خدا

دیگه تو دلگیرم نشو,

 

میخوام بشورم چشمامو

به آسمون تو خیره شم,

رها کنم دست تو رو

دیگه مهمون کسی نشم

 

اگه هر چی کنایه هست

چرا تو بد باید بشی,

اگه سوز و ناله ای هست

چرا تو غم باید بشی,

 

میخوام برم از این خونه

از این کوچه, از این دیار و شهر

دل بکنم از این هوا

دیگه نباشم به فکر درد

 

دارم میرم به آسمون

تو سد راه من نشو,

دارم میرم پیش خدا

دیگه تو دلگیرم نشو...

+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط مسعود |

خیلی وقت بود که چیزی جز نوشته های خودم تو این بلاگ ننوشته بودم ولی الان به این نتیجه رسیدم که این ترانه ای که میخوام الان اینجا بزارم مثل همون حرفای دل خودمه تازه آهنگ و وزنش هم خیلی زیباتره ...

 

قصه ی من, قصه ای نیست

که بیخودی رها بشه

دستای من, چرا باید

از دست تو جدا بشه

 

میدونی

که خواب ندارن

ابرای, تاریک چشام

دیگه نفس, کم میارم

اگه بری از توی هوام

 

بمون, تا از ترانه هام

یه قصه ی تازه بگم

یه قصه از, یه عاشق و عشق بی اندازه بگم

بمون, تا از ترانه هام

یه قصه ی تازه بگم

یه قصه از, یه عاشق و عشق بی اندازه بگم

 

"مسعود سعیدی"

راستی یکی از نوشته های دوستام هم که خیلی خیلی ازش خوشم اومده رو پیشنهاد میکنم بخونین:

دوست داشتن برای خودش نه برای خودت

+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط مسعود |

توی غوغای مشکلات

لحظه ای هم که شده

چشمات رو ببند

همه رو از صحنه پاک کن

حتی عزیزترینت رو...

جهانی رو با شروع از خودت تصور کن و

بساز و

گسترش بده و

نظم بده

حالا بقیه رو یکی یکی توی دنیای خودت رها کن

اونوقته که میتونی به زندگی آرزوهات برسی ...

 

ممنونم از کمک و دلداری یکی از دوستام توی این چند روز که فکرام حسابی به هم ریخته و گاهی از خودم شاکی میشم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط مسعود |

بازم مثل همیشه گوشهات رو با حرفام نوازش میکنم. حرفایی که بعضی موقع ها آرامش رو برات القا میکنه و بعضی موقع ها آزرده میکنه تو رو. اگه توانایی یاری منو داشته باشی, لحظه ای هم که شده فکر میکنی و به فکر انتخاب می افتی. مهم نباید این باشه که حرف من حقیقت محض یا دروغ مطلق (هست). شاید هیچ چیز مطلقی غیر از خدا وجود نداشته باشه. اینجاست که (خیلی ها میگن) نسبیت به میون میاد. ممکنه باور دروغ کوچیک من, از باور صدها حرف درست دیگه تاثیر خیلی بهتری روی موقعیت الان تو بگذاره ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط مسعود |