وقتی
دستانم می خواست
تو
را یاری کند
پاهایم
نیز هم صدا گفتند که
تو
را همراهی کنم
زبانم
خواست که با تو
هم
زبونی کنم
و
قلبم
خواست که با تو
همدلی
کنم
آن
لحظه بود
که
فهمیدم
تمام وجودم می خواهد برای تو ترانه سرایی کند ...
"خیلی وقته که میخوام یه داستان کوتاه بنویسم ولی هر بار درست تموم نمیشه، ولی الان بالاخره اولین داستان کوتاهم رو (شما بخونید خیلی کوتاه) تموم کردم. دوست دارم بدونم نظر شما چیه ..."
پدر برای او یک دست زیورآلات بسیار زیبا و درخور مهمانی های مجلل خریده بود. پسر بزرگتر نیز همان لباسی که او همیشه آرزوی به تن کردنش را داشت به او هدیه داد. مادر با دیدن این هدیه ها بسیار خوشحال شده بود و هر دو نفر آنها را بوسید.
سپس پسر کوچک خانواده تنها با یک برگ کاغذ در دستش پیش مادرآمد. روی آن نوشته شده بود, "دوستت دارم!" و هنوز کمی اثر خیسی اشک های پسرک بر روی کاغذ باقی بود ...
تا باشم ببینم آن لحظه را
که لبخند به روی نگاهت جاری شده
خودم رو به جوی عشقت زدم
تا باشی و بخندی به من
حرف از آن شب و
رویای خود زدم
تا بدانی با تو میمانم و
فدایت میشوم
از خونم به پایت چکیدم
تا اعتماد داشته باشی
حرف دلم را
قسم خدای راستین را زدم
تا نباشی دلگیرم
فقط خنده برایت خاطره میذارم
تا که بمانیم و به دل سپاریم
خواندم و حرف دل با تو زدم ...
شمع میسوخت و
برای پروانه رقص نور ایجاد میکرد
پروانه
با شعله شمع یکرنگ شد و
یکسره رقص بازی میکرد
شاد بود و خود را با شادی شمع یکی میدید
وقتی به خود آمد
خود را سوخته و آغشته به شعلۀ شمع دید ...
لحظه لحظه های کوچیکم که میگذره
نفس هات کنارمه,
نگاه تو با منه,
دلم برات میزنه
و
دلیلم برای لحظه بعد اینه که شاید دوباره باز ببینمت ...