| قاصدکی می خواهم ای خدای عشق و مهربانی قاصدکی می خواهم برای ابدیت برای رساندن آرزوهای زیبا به آن که دوستش می دارم هر کجا که باشد برای همیشه قاصدکی می خواهم برای رساندن خبر از عشق بی انتهای دلم به آن که هست آشنای دلم هر کجا که باشد برای همیشه قاصدکی می خواهم برای عشق جاودانه ام هر کجا که باشد برای همیشه... | ![]() |
گاهی یاد توست
تجسم بهاری بهشت،
یا که روزی که خدا
با دست خود
از عشق نوشت
گاهی برگیست
که از دلم
تا اوج آسمان رویای تو
که می رقصد و
می چرخد
با نسیم لطیف تو
گاهی جدایی است
و
یک دنیا خاطره،
گاهی نگاهی از توست
و
دوری ازفاصله
گاه از اینست
و
گاه از آن
ولی باز باقیست
دوستی جاودان ما ...
همه چیز شروع شد
از یک کلام
از یک آهنگ
آهنگ معصومیت،
همه چیز گرم شد
پر حرارت
پر مِهر
از مِهر صمیمیت،
و
جاودانه شد،
آنگاه که
با روح انسان پیوند خورد
روحی معصوم و صمیمی ...
|
چی بگم من که بی تو سرده دستم از خود بی خود و تنهای بی توام من،
چی بگم که همه به جنگ غم و غصّه ام من تو فکر و آشفته و تو خاطرات کهنه ام من،
چی بگم از خنده هات که بی نشون از زیبایی ام من، یا از مروارید چشات که شدن گنج دیرینِ من،
یه لحظه به خوابتم من گم میشم تو موج صدات، هر فرصتی سراغتم دنبال سوی صدای قشنگت، تو فکر خاطراتتم من،
چی بخوام از خدا که فقط منتظرم من، دنبال نور امید و خبر از حضورتم من... |
![]() |
اوج آسمان بیکرانم
بر بلندای خیالم
ستاره ای از شب تو
لبخندی بر لب تو
احساس لطیف دوستی
ترانه ای از مهر و آشتی
بوی خدا که همیشه اینجاست
یادی که در دلم برجاست
برای دیدن دوباره
خاطره ها رو بو کن
برای چیدن گل خنده
به عمق دل اشاره کن
برای لحظه ای اگر
تپشی گرم شوی
آن لحظه است، اوج دلم
تو آسمان میشوی ...

دیشب
رویای سپید تو،
تنهاییَم رو
با نوازش های مهربانش
به خواب میبُرد
رویای تو مرا
برد،
سایه های خیال تو
من رو به دنبال
زیباترین خاطره های زندگی
برد،
به زمانی که دستان قشنگت در دستم،
نگاه شفافت در نگاهم،
به روزهایی که
صدای تو آوازی در وجودم بود
برد،
صدای تپش قلبت رو
هنوز به یاد میارم،
دیشب،
رویای تو
مرا به سرزمین تو برد ...

هر صبح
با تجسم خنده فرشته کوچکی
بیدار میشوم
و هر شب
به یاد لبخندش
آرام میگیرم
فرشتۀ من
آسمانیست
ولی همیشه به دل زمینی من
سر میزند
فرشته من
همیشه
سوغاتی از جنس نور در دستانش دارد
همیشه
برای گرم کردن دلم
رویایی جدید در سر دارد
او
فرشتۀ خنده هاست ...
اینهمه منتظر نذار منو
چیزی نمی مونه ازم،
به جدایی ها سفر نکن
تنها می مونه باز دلم،
اگه بری بالا
باز ستاره شی،
چشمای من بی خبر میشن بازم،
فقط خدا
بهت پیغام میده،
دلتنگتم، دلتنگتم، دلتنگتم ...
میخوام
قلب تو برام گرم تر از
خورشید آسمونا باشه
که نتونم بدون اون روزم رو شروع کنم
میخوام
برای جبران خستگی هات
از تپش خودم
برات هدیه بفرستم
میخوام
قلب تو
برام همیشگی باشه ...
عشق
همین جاست
نه خیلی دور, نه نزدیک
توی خونت
از جنس نور
به نرمی احساس
عشق
هم تو روح از دست دادن هاست
هم رازی درون به دست آمده ها
عشق همین جاست
چرا ما باید گم بشیم...
با هر شب انتظار
بیشتر و بیشتر
شوق آغوش گرمت رو پیدا میکنم
بهتر و بهتر
تصویر لبخندت رو تجسم میکنم
زیباتر از همیشه
حس تو رو زنده میکنم ...
یه رز سفید پیش کش لحظه های قشنگت یه شاخه مهر و محبت فدای دوستی، برای اعتماد به روح عشق و خدا ...

بازم سرخی دیگر بر دفترم
گاهی صدای رد آشنایی بر دلم
خواهم خواند از عشقی در سرم
تا رسد آن آشنا سرانجام بر رهم ...
یه فرشته
لب دریا
مثه رویا
وای چه زیبا
یه فرشته
پاک و معصوم
وای چه آروم
انگاری
همین حالا اومده دنیا
یه تولد
لب ساحل
یه تبسم
از ته دل
یه آدم
که دیگه نیست
تنهای تنها
یه فرشته
که با گریه هاش نوشته
همه فرشته های گم شده
پیدا بشن
دنیا بهشته
همه فرشته های گم شده
پیدا بشن
دنیا بهشته ...
با من بمون
حتی اگر دور از منی,
حتی دور از تن و بدن
هنوز نوازش روح منی,
با من بخون
تو, برام ترانه ای
تو که برای خنده هام
تنها بهانه ای
از من نبر
چون تو درون خونمی
بند بند بدنم و
تار و پود وجودمی
با من بمون
حتی اگر فقط خاطره ای
در عین نبودِت, برای من
یکی عشق خاطره ای ...
نمیذارم شکوفه های صورتت
به خاطرم
پژمرده شَن,
نمیذارم اشکای غم
از چشات
از دست من جاری بشَن,
میخوام که
لحظه لحظه
عمرم رو
صاف و ساده شَم,
حتی اگر
یه روز
یه لحظه
بیشتر زنده باشم
میخوام برای تو و خدا عاشق باشم ...
من اشتباه کردم
آره باز همین دیروز بود
که من خطا کردم،
قرار بود پناهت باشم
ولی دستتو رها کردم
میخواستم کنارت باشم
ولی راهمو از تو جدا کردم
با تمام جون عاشقت بودم
اما سرد و نا امیدت کردم
منو ببخش
من اشتباه کردم ...
وقتی
دستانم می خواست
تو
را یاری کند
پاهایم
نیز هم صدا گفتند که
تو
را همراهی کنم
زبانم
خواست که با تو
هم
زبونی کنم
و
قلبم
خواست که با تو
همدلی
کنم
آن
لحظه بود
که
فهمیدم
تمام وجودم می خواهد برای تو ترانه سرایی کند ...
تا باشم ببینم آن لحظه را
که لبخند به روی نگاهت جاری شده
خودم رو به جوی عشقت زدم
تا باشی و بخندی به من
حرف از آن شب و
رویای خود زدم
تا بدانی با تو میمانم و
فدایت میشوم
از خونم به پایت چکیدم
تا اعتماد داشته باشی
حرف دلم را
قسم خدای راستین را زدم
تا نباشی دلگیرم
فقط خنده برایت خاطره میذارم
تا که بمانیم و به دل سپاریم
خواندم و حرف دل با تو زدم ...
شمع میسوخت و
برای پروانه رقص نور ایجاد میکرد
پروانه
با شعله شمع یکرنگ شد و
یکسره رقص بازی میکرد
شاد بود و خود را با شادی شمع یکی میدید
وقتی به خود آمد
خود را سوخته و آغشته به شعلۀ شمع دید ...
لحظه لحظه های کوچیکم که میگذره
نفس هات کنارمه,
نگاه تو با منه,
دلم برات میزنه
و
دلیلم برای لحظه بعد اینه که شاید دوباره باز ببینمت ...
بدون من
غرورت رو جلوی هر کسی نشکن
بغض دلت رو واسه هر کسی رو نکن
اگه خواستی گریه کنی
به خاطر نبودنم,
یه جای خلوت گریه کن
که فقط خودت و خدا و من بتونیم ببینیمش ...
بعد از خودم
میسپرمت به دست خدا
میدمت به دست مهربون ترینی که مهربونی بهترین هدیه اشه
اونی که همیشه به فکرمه
اونی که دلتنگی های من پیش اون غوغاییه ...
بعد از من
برای دلتنگیات
برای اشک ریختن هات
غرورت رو جلوی هر کسی نشکن
بغض دلت رو واسه هر کسی رو نکن,
به آغوش گرم خدا پناه ببر
یه جای خلوت گریه کن,
سعی میکنم از خدا اجازه بگیرم و بیام به دیدنت
ولی اگه منو نتونستی ببینی دلگیر نشو
آخه خدا خیلی خوب هواتو داره ...
بدون من
همیشه عاشق بهترینها باش
چون میدونم هرگز بهترین نخواهم بود
ولی هر از گاهی بیا به یادم
آخه من اینجا هم به یادتم
من همیشه عاشقتم
و بدون من
همیشه یادت باشه که
میخوام عاشق بمونی
عاشق خدا
عاشق زندگی
عاشق ...
دارم میرم به آسمون
تو سد راه من نشو,
دارم میرم پیش خدا
دیگه تو دلگیرم نشو,
میخوام بشورم چشمامو
به آسمون تو خیره شم,
رها کنم دست تو رو
دیگه مهمون کسی نشم
اگه هر چی کنایه هست
چرا تو بد باید بشی,
اگه سوز و ناله ای هست
چرا تو غم باید بشی,
میخوام برم از این خونه
از این کوچه, از این دیار و شهر
دل بکنم از این هوا
دیگه نباشم به فکر درد
دارم میرم به آسمون
تو سد راه من نشو,
دارم میرم پیش خدا
دیگه تو دلگیرم نشو...
قصه ی من, قصه ای نیست
که بیخودی رها بشه
دستای من, چرا باید
از دست تو جدا بشه
میدونی
که خواب ندارن
ابرای, تاریک چشام
دیگه نفس, کم میارم
اگه بری از توی هوام
بمون, تا از ترانه هام
یه قصه ی تازه بگم
یه قصه از, یه عاشق و عشق بی اندازه بگم
بمون, تا از ترانه هام
یه قصه ی تازه بگم
یه قصه از, یه عاشق و عشق بی اندازه بگم
"مسعود سعیدی"
راستی یکی از نوشته های دوستام هم که خیلی خیلی ازش خوشم اومده رو پیشنهاد میکنم بخونین:
تنهای من
بیا دستانم رو بگیر
بیا بریم با هم
به اوج لحظه,
تنهای من
رو به اوج کن
زندگی رو لمس کن
تجربه ی زیبا دیدن رو ببین
که چطور صورتت رو نوازش میکند,
خشم کوه رو در نگاهت
به نسیم صبح
مانند کن,
با من بیا به اوج
قسم به هفت آرزوی دیرینم,
که تو زیباترینی
ای تنهای من
امروز دوباره تو آسمون غوغایی بود
ابر آرزوهام دیگه آروم و قرار نبود,
مهتاب روشن میخواست ستاره هام رو ازم بگیره...
چطور میتونم جلوی اشک آرزوهام رو بگیرم,
وقتی داری جلو چشام
اونو پاره پاره میکنی
چطور میتونم بفهمونم
حرف من حس کاغذ نداره,
اون از جنس خاک
از جنس وجوده,
نمیتونی پاکش کنی, فقط یاد داشته باش
چرا وقتی چشات تاریکه
میخوای روشنیه منم ازم بگیری...
تو که نمیدونی
حرف من از جنس خاک
از جنس وجوده
نمیتونی پاکش کنی,
یادت باشه ...
---------------------------------------
"پستی و بلندی تو زندگی با هم هستن"
تقدیم به تنها و زیباترین عشقم, اونی که برام بهار رو معنی کرد...
بهار نزدیکه
آره
شکوفه ها چند وقتیه که
خبرش رو برام میارن
همونایی که زیبایی تو رو
به یادم میارن
میدونی ...
چند وقتیه که دیگه آسمون
طاقت نداره
مثل قدیما تیره و تاریک باشه
واسه اینکه
روشنی دل تو رو میبینه
میدونی ...
امسال یه جور دیگه
فهمیدم داره بهار میشه
فهمیدم که داره همه چی قشنگ میشه
از اون برق نگاهت
از اون لطافت لبخندت
...
داره بهار میشه
داره دلامون بهاری میشه
با اینکه از هم دوریم
ولی بازم میتونم بگم
دوسِت دارم...
نقاشی کشیده شده بود
پر رنگ و آب
همه پر از معانی عجیبی بود,
پسرک در آن نقاشی
تمام عمر خود را
زندگی کرده بود,
تمامش خاطره بود
از هر چه بود و باید می بود
سال ها شادی و اندوه در
نقاشی نهفته بود ...
هر کسی که نقاشی را دید
میخواست تغییری بدهد,
پدر
خشم را پررنگ تر میکرد,
مادر
از عشق ایراد میگرفت,
کسی نپرسید
که چرا دوستی را در آسمان
اوج دادی
و
چرا قهر را در دل خاک ها
چال کردی...
همه میخواستند نقاشی پسرک را تغییر دهند
یکی میخواست همه چیز را خط خطی
و
دیگری میخواست محو کند,
ولی نقاشی زیبا بود,
اشتباه نقاشی پسرک چه بود؟!
,I heard you by the night
crying little
little shiny tears
,dropped
I hoped me by your side
,I called you the other night
I was down
,I was kinda cold
you heard me sad
,I seemed so mad
and
the only great thing in my mind
I hoped you by my side
I felt you knocked my heart
I hoped you’d see me
I hoped you’d feel
that I’m true to you
and
You’re the true for me
I hoped you be my love
...cause I love you so much now
هوا خیلی
سرده
فضا بی
برگه,
میترسم
تو لباس گرم زمستونی
دلم خیلی سرده
یه خواهش
دارم
به من بگو
کجاست
کجاست, اونجا که دستات رو گرم
کردی
فقط به من
بگو
چطور اون دلت رو گرم
میکنی
سردمه, خیلی
سردمه
سرما تو مغز
استخونهامه
سرما تو
وجودمه
سرما تو
دستامه
ولی لباسم
گرمه
توی این لباس گرم
زمستونی
خیلی سردمه ...
پنجره باز
خاطراتم تو آسمون، رها
چشمام رو میبندم
به رویایی قشنگ میرم
****
تو رویامی
میبینمت خیلی قشنگ
دستتو میگیرم
تو آغوشم تنگ
میبوسمت برای چندمین بار
قطره ای رو روی صورتم حس میکنم
نمیدونم چرا گریه میکنی ولی منم به گریه میندازی
****
چشام رو که باز میکنم
هنوز گرمای اشکتو رو گونه هام حس میکنم
ولی حیف، تو موج بارون گمش میکنم
وقتی که بارون میباره، تو رو یادم میاره
فکر میکنم، اینا اشکاتِ که از آسمون میباره ...
آسمون اونا رو برام نگه میداره ...
و
بازم بارون میباره
چه راحت میشه
زورگو بود
چه راحت میشه
دست یه ضعیف رو خراشید
چه راحت میشه
بهشت رو جهنم کرد
چه راحت میشه
اخم کرد
چه راحته
لبخند زدن
چه راحته
مهربون بودن
چه راحت میشه
نا امید بود
چه راحت میشه
دروغگو بود
چه راحته
یک خاطره بودن
چه راحته
تو خاطره ها موندن
چه راحته
خوب بودن
ولی کدوم اینها راحت تره؟


وقتی میبینمت یه لبخندی به صورتم و
*****
الان،
قلبم تیر میکشه
نمیتونی خون رو ببینی؟!
دستام سرد شدن
نمیتونی حس کنی؟!
دارم به خودم میپیچم
دارم به دردم میمیرم
چرا کمک نمیکنی
چرا دستامو نمیگیری
*****
یادته وقتی بچه بودم
رو زخمام گریه میکردی
با اشکات اونو پاک میکردی
ولی من میخندیدم، شاید تو رو نمیدیدم
تو دردمو مرحم بودی
ولی من نمیدیدم
*****
حالا دوباره میخوام تو رو
میخوام اون چشم تو رو
نمیخوام دیگه اشکاتو در بیارم
فقط میخوام اون چشماتو ببینم
بخدا دیگه اشکاتو در نمیارم
فقط میخوام چشماتو ببینم
.jpg)
آرزوی دیدنت را کردم
و یا شنیدنت را شاید
لحظه ای که لبخند جاری بر لبانت را دیدم
وقتی چشمای زیبایت را دیدم
****
اشک بر چشمانم جاریست
چند وقتی بی تو سپری کردم
چند وقتی روز خود را
بی تو شب کردم
****
آرزو بر دلم ماند
نگاهم حسرت ماند
تا تو را در آغوش بگیرم
تا تو را با خود ببینم
****
اشک بر چشمانم جاریست
دیشب تو را در خواب دیدم
نتونستم به آغوش بگیرم
نتونستم چشمات رو ببینم
تو فکر میکردی عاشقی
ولی به من نگفتی
من فکر میکردم تو صادقی
می خواستی چیو بفهمی!!!
که من باهات میمونم یا نه؟!
****
آره؟!
من موندم و تو نموندی
من بودم وقتی تو نبودی
چیه ، چرا حالا برگشتی
الان که دیگه چیزی نگذاشتی باقی
****
می خواستم خراب کنم
ولی نکردم...
میخواستم فرار کنم
ولی نکردم
همه چی رو تموم کردی
خودت،
آره خودت !!!
****
نگفتی حرف دلت رو به من
به کی دروغ میگی تو
به من ؟!
****
با یه قطره اشکتم
تو چشم من، تو صورتم
زدی منو سوزوندی
دیگه چی میخوای تو از من ،
میخوای بمونم یا نه ؟!
شب آروم
شب قشنگ،
زیبا ، آروم ، خلوت
****
زدی به خیال خودت به دریا
تو تنها،
به یاد یه رویا
****
خیلی دور، خیلی نزدیک
لمسش سخته ولی حسش چه راحت
آخه نمی بینیش تو ،تو تاریک
****
فاصله زیاد هست،
راز زیاد هست
خودت خسته نکن، آخه اینجا راه زیاد هست
****
گم میشی
نرو
هیچ دوستی نیست اونجا، نرو
****
دنبال هیچ نوری نباش
تو این تاریک،
روشنایی همین جاست، آهای دل تاریک
****