تبليغاتX
هفت آرزو
من به تو اعتماد کردم، پس به حرفام گوش کن

قاصدکی می خواهم
    ای خدای عشق و مهربانی



قاصدکی می خواهم
        برای ابدیت
    برای رساندن آرزوهای زیبا
        به آن که دوستش می دارم
            هر کجا که باشد
            برای همیشه



قاصدکی می خواهم
    برای رساندن خبر از عشق بی انتهای دلم
        به آن که هست آشنای دلم
            هر کجا که باشد
            برای همیشه



قاصدکی می خواهم
    برای عشق جاودانه ام
        هر کجا که باشد
        برای همیشه...
+ نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط مسعود |

گاهی یاد توست

تجسم بهاری بهشت،

یا که روزی که خدا

با دست خود

از عشق نوشت

 

گاهی برگیست

که از دلم

تا اوج آسمان رویای تو

که می رقصد و

می چرخد

با نسیم لطیف تو

 

گاهی جدایی است

و

یک دنیا خاطره،

گاهی نگاهی از توست

و

دوری ازفاصله

 

گاه از اینست

و

گاه از آن

ولی باز باقیست

دوستی جاودان ما ...

+ نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط مسعود |

همه چیز شروع شد

از یک کلام

از یک آهنگ

آهنگ معصومیت،

 

همه چیز گرم شد

پر حرارت

پر مِهر

از مِهر صمیمیت،

 

و

جاودانه شد،

آنگاه که

با روح انسان پیوند خورد

روحی معصوم و صمیمی ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط مسعود |

چی بگم من

که بی تو سرده دستم

از خود بی خود و

تنهای بی توام من،

 

چی بگم

که

همه به جنگ غم و غصّه ام من

تو فکر و آشفته و

تو خاطرات کهنه ام من،

 

چی بگم از خنده هات

که بی نشون از زیبایی ام من،

یا از مروارید چشات

که شدن گنج دیرینِ من،

 

یه لحظه به خوابتم من

گم میشم تو موج صدات،

هر فرصتی سراغتم

دنبال سوی صدای قشنگت،

تو فکر خاطراتتم من،

 

چی بخوام از خدا

که فقط منتظرم من،

دنبال نور امید و

خبر از حضورتم من...

گل رز
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط مسعود |

اوج آسمان بیکرانم

          بر بلندای خیالم

ستاره ای از شب تو

          لبخندی بر لب تو

 

احساس لطیف دوستی

          ترانه ای از مهر و آشتی

بوی خدا که همیشه اینجاست

          یادی که در دلم برجاست

 

برای دیدن دوباره

          خاطره ها رو بو کن

برای چیدن گل خنده

          به عمق دل اشاره کن

 

برای لحظه ای اگر

          تپشی گرم شوی

آن لحظه است، اوج دلم

          تو آسمان می­شوی ...

+ نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط مسعود |

گل

دیشب

رویای سپید تو،

تنهاییَم رو

با نوازش های مهربانش

به خواب میبُرد

 

 

 

رویای تو مرا

برد،

سایه های خیال تو

من رو به دنبال

زیباترین خاطره های زندگی

برد،

به زمانی که دستان قشنگت در دستم،

نگاه شفافت در نگاهم،

به روزهایی که

صدای تو آوازی در وجودم بود

برد،

 

 

 

صدای تپش قلبت رو

هنوز به یاد میارم،

دیشب،

رویای تو

مرا به سرزمین تو برد ...

 

+ نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط مسعود |

fereshte

 

هر صبح

    با تجسم خنده فرشته کوچکی

       بیدار می­شوم

و هر شب

    به یاد لبخندش

       آرام می­گیرم

فرشتۀ من

   آسمانیست

      ولی همیشه به دل زمینی من

         سر می­زند

فرشته من

   همیشه

        سوغاتی از جنس نور در دستانش دارد

   همیشه

        برای گرم کردن دلم

            رویایی جدید در سر دارد


او

فرشتۀ خنده ­هاست ...

+ نوشته شده در جمعه 8 شهریور1387ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط مسعود |

اینهمه منتظر نذار منو

چیزی نمی مونه ازم،

به جدایی ها سفر نکن

تنها می مونه باز دلم،

اگه بری بالا

باز ستاره شی،

چشمای من بی خبر میشن بازم،

 

فقط خدا

بهت پیغام میده،

دلتنگتم، دلتنگتم، دلتنگتم ...

+ نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387ساعت 8:44 بعد از ظهر توسط مسعود |

 

میخوام

قلب تو برام گرم تر از

          خورشید آسمونا باشه

                   که نتونم بدون اون روزم رو شروع کنم

میخوام

برای جبران خستگی هات

          از تپش خودم

          برات هدیه بفرستم

میخوام

قلب تو

برام همیشگی باشه ...

+ نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت 1:51 قبل از ظهر توسط مسعود |

عشق

همین جاست

نه خیلی دور, نه نزدیک

توی خونت

از جنس نور

به نرمی احساس

 

عشق

هم تو روح از دست دادن هاست

هم رازی درون به دست آمده ها

عشق همین جاست

چرا ما باید گم بشیم...

+ نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط مسعود |

با هر شب انتظار

بیشتر و بیشتر

شوق آغوش گرمت رو پیدا میکنم

بهتر و بهتر

تصویر لبخندت رو تجسم میکنم

زیباتر از همیشه

حس تو رو زنده میکنم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط مسعود |

 

یه رز سفید

پیش کش لحظه های قشنگت

یه شاخه مهر و محبت

فدای دوستی،

برای اعتماد به روح عشق و خدا ...

white rose

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط مسعود |

بازم سرخی دیگر بر دفترم

گاهی صدای رد آشنایی بر دلم

خواهم خواند از عشقی در سرم

تا رسد آن آشنا سرانجام بر رهم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط مسعود |

این ترانه رو نمیدونم کی گفته ولی میدونم که "بنیامین بهادری" برای فیلم "گرگ و میش" خونده,
برای گرفتن این آهنگ اینجا رو کلیک کنید ...

 

 

یه فرشته

لب دریا

مثه رویا

وای چه زیبا

یه فرشته

پاک و معصوم

وای چه آروم

انگاری

همین حالا اومده دنیا

یه تولد

لب ساحل

یه تبسم

از ته دل

یه آدم

که دیگه نیست

تنهای تنها

 

 

یه فرشته

که با گریه هاش نوشته

همه فرشته های گم شده

پیدا بشن

دنیا بهشته

همه فرشته های گم شده

پیدا بشن

دنیا بهشته ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط مسعود

با من بمون

حتی اگر دور از منی,

حتی دور از تن و بدن

هنوز نوازش روح منی,

 

با من بخون

تو, برام ترانه ای

تو که برای خنده هام

تنها بهانه ای

 

از من نبر

چون تو درون خونمی

بند بند بدنم و

تار و پود وجودمی

 

با من بمون

حتی اگر فقط خاطره ای

در عین نبودِت, برای من

یکی عشق خاطره ای ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط مسعود |

نمیذارم شکوفه های صورتت

به خاطرم

پژمرده شَن,

نمیذارم اشکای غم

از چشات

از دست من جاری بشَن,

میخوام که

لحظه لحظه

عمرم رو

صاف و ساده شَم,

حتی اگر

یه روز

یه لحظه

بیشتر زنده باشم

میخوام برای تو و خدا عاشق باشم ...

+ نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط مسعود |

من اشتباه کردم

آره باز همین دیروز بود

که من خطا کردم،

قرار بود پناهت باشم

ولی دستتو رها کردم

میخواستم کنارت باشم

ولی راهمو از تو جدا کردم

با تمام جون عاشقت بودم

اما سرد و نا امیدت کردم

منو ببخش

من اشتباه کردم ...

+ نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط مسعود |


وقتی دستانم می خواست

تو را یاری کند

پاهایم نیز هم صدا گفتند که

تو را همراهی کنم

زبانم خواست که با تو

هم زبونی کنم

و

قلبم خواست که با تو

همدلی کنم

 

آن لحظه بود

که فهمیدم

تمام وجودم می خواهد برای تو ترانه سرایی کند ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 9:17 قبل از ظهر توسط مسعود |



تا باشم ببینم آن لحظه را

که لبخند به روی نگاهت جاری شده

خودم رو به جوی عشقت زدم

 


تا باشی و بخندی به من

حرف از آن شب و

رویای خود زدم

 


تا بدانی با تو میمانم و

فدایت میشوم

از خونم به پایت چکیدم

 


تا اعتماد داشته باشی

حرف دلم را

قسم خدای راستین را زدم

 


تا نباشی دلگیرم

فقط خنده برایت خاطره میذارم

 


تا که بمانیم و به دل سپاریم

خواندم و حرف دل با تو زدم ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط مسعود |

شمع میسوخت و

 برای پروانه رقص نور ایجاد میکرد

پروانه

 با شعله شمع یکرنگ شد و

 یکسره رقص بازی میکرد

شاد بود و خود را با شادی شمع یکی میدید

وقتی به خود آمد

خود را سوخته و آغشته به شعلۀ شمع دید ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط مسعود |

لحظه لحظه های کوچیکم که میگذره

          نفس هات کنارمه,

          نگاه تو با منه,

دلم برات میزنه

و

          دلیلم برای لحظه بعد اینه که شاید دوباره باز ببینمت ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط مسعود |

بدون من

غرورت رو جلوی هر کسی نشکن

بغض دلت رو واسه هر کسی رو نکن

اگه خواستی گریه کنی

به خاطر نبودنم,

یه جای خلوت گریه کن

که فقط خودت و خدا و من بتونیم ببینیمش ...

 

بعد از خودم

میسپرمت به دست خدا

میدمت به دست مهربون ترینی که مهربونی بهترین هدیه اشه

اونی که همیشه به فکرمه

اونی که دلتنگی های من پیش اون غوغاییه ...

 

بعد از من

برای دلتنگیات

برای اشک ریختن هات

غرورت رو جلوی هر کسی نشکن

بغض دلت رو واسه هر کسی رو نکن,

به آغوش گرم خدا پناه ببر

یه جای خلوت گریه کن,

سعی میکنم از خدا اجازه بگیرم و بیام به دیدنت

ولی اگه منو نتونستی ببینی دلگیر نشو

آخه خدا خیلی خوب هواتو داره ...

 

بدون من

همیشه عاشق بهترینها باش

چون میدونم هرگز بهترین نخواهم بود

ولی هر از گاهی بیا به یادم

آخه من اینجا هم به یادتم

من همیشه عاشقتم

 

و بدون من

همیشه یادت باشه که

میخوام عاشق بمونی

عاشق خدا

عاشق زندگی

عاشق ...

 

 

با خوندن نوشته ای با عنوان "بعد از خودت" فکر نوشتن این چند خط به ذهنم رسید، توصیه میکنم شما هم حتما بخونید.

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط مسعود |


دارم میرم به آسمون

تو سد راه من نشو,

دارم میرم پیش خدا

دیگه تو دلگیرم نشو,

 

میخوام بشورم چشمامو

به آسمون تو خیره شم,

رها کنم دست تو رو

دیگه مهمون کسی نشم

 

اگه هر چی کنایه هست

چرا تو بد باید بشی,

اگه سوز و ناله ای هست

چرا تو غم باید بشی,

 

میخوام برم از این خونه

از این کوچه, از این دیار و شهر

دل بکنم از این هوا

دیگه نباشم به فکر درد

 

دارم میرم به آسمون

تو سد راه من نشو,

دارم میرم پیش خدا

دیگه تو دلگیرم نشو...

+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط مسعود |

خیلی وقت بود که چیزی جز نوشته های خودم تو این بلاگ ننوشته بودم ولی الان به این نتیجه رسیدم که این ترانه ای که میخوام الان اینجا بزارم مثل همون حرفای دل خودمه تازه آهنگ و وزنش هم خیلی زیباتره ...

 

قصه ی من, قصه ای نیست

که بیخودی رها بشه

دستای من, چرا باید

از دست تو جدا بشه

 

میدونی

که خواب ندارن

ابرای, تاریک چشام

دیگه نفس, کم میارم

اگه بری از توی هوام

 

بمون, تا از ترانه هام

یه قصه ی تازه بگم

یه قصه از, یه عاشق و عشق بی اندازه بگم

بمون, تا از ترانه هام

یه قصه ی تازه بگم

یه قصه از, یه عاشق و عشق بی اندازه بگم

 

"مسعود سعیدی"

راستی یکی از نوشته های دوستام هم که خیلی خیلی ازش خوشم اومده رو پیشنهاد میکنم بخونین:

دوست داشتن برای خودش نه برای خودت

+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط مسعود |

تنهای من

بیا دستانم رو بگیر

بیا بریم با هم

به اوج لحظه,

تنهای من

رو به اوج کن

زندگی رو لمس کن

تجربه ی زیبا دیدن رو ببین

که چطور صورتت رو نوازش میکند,

خشم کوه رو در نگاهت

به نسیم صبح

مانند کن,

با من بیا به اوج

قسم به هفت آرزوی دیرینم,

که تو زیباترینی

ای تنهای من

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط مسعود |


امروز دوباره تو آسمون غوغایی بود

        ابر آرزوهام دیگه آروم و قرار نبود,

        مهتاب روشن میخواست ستاره هام رو ازم بگیره...

چطور میتونم جلوی اشک آرزوهام رو بگیرم,

        وقتی داری جلو چشام

        اونو پاره پاره میکنی

چطور میتونم بفهمونم

حرف من حس کاغذ نداره,

        اون از جنس خاک

        از جنس وجوده,

                نمیتونی پاکش کنی, فقط یاد داشته باش

چرا وقتی چشات تاریکه

        میخوای روشنیه منم ازم بگیری...

تو که نمیدونی

حرف من از جنس خاک

از جنس وجوده

نمیتونی پاکش کنی,

یادت باشه ...

 

---------------------------------------

"پستی و بلندی تو زندگی با هم هستن"

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط مسعود |

تقدیم به تنها و زیباترین عشقم, اونی که برام بهار رو معنی کرد...


بهار نزدیکه

آره

شکوفه ها چند وقتیه که

 خبرش رو برام میارن

همونایی که زیبایی تو رو

به یادم میارن

میدونی ...

چند وقتیه که دیگه آسمون

طاقت نداره

مثل قدیما تیره و تاریک باشه

واسه اینکه

روشنی دل تو رو میبینه

میدونی ...

امسال یه جور دیگه

فهمیدم داره بهار میشه

فهمیدم که داره همه چی قشنگ میشه

از اون برق نگاهت

از اون لطافت لبخندت

...

داره بهار میشه

داره دلامون بهاری میشه

با اینکه از هم دوریم

ولی بازم میتونم بگم

دوسِت دارم...

+ نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط مسعود |

نقاشی کشیده شده بود

پر رنگ و آب

همه پر از معانی عجیبی بود,

پسرک در آن نقاشی

تمام عمر خود را

زندگی کرده بود,

تمامش خاطره بود

از هر چه بود و باید می بود

سال ها شادی و اندوه در

نقاشی نهفته بود ...

هر کسی که نقاشی را دید

میخواست تغییری بدهد,

پدر

خشم را پررنگ تر میکرد,

مادر

از عشق ایراد میگرفت,

کسی نپرسید

که چرا دوستی را در آسمان

اوج دادی

و

چرا قهر را در دل خاک ها

چال کردی...

همه میخواستند نقاشی پسرک را تغییر دهند

یکی میخواست همه چیز را خط خطی

و

دیگری میخواست محو کند,

ولی نقاشی زیبا بود,

اشتباه نقاشی پسرک چه بود؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط مسعود |

I've got somewhere I belong
I've got somebody to love
...
this is what dreams are made of
...


[from hilary duff]

to my best beloved one in this world, the one who made belief in me and trusted me ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط مسعود |

,I heard you by the night

crying little

little shiny tears

,dropped

I hoped me by your side

 

,I called you the other night

I was down

,I was kinda cold

you heard me sad

,I seemed so mad

and

the only great thing in my mind

I hoped you by my side

 

I felt you knocked my heart

I hoped you’d see me

I hoped you’d feel

that I’m true to you

and

You’re the true for me

 

I hoped you be my love

...cause I love you so much now

+ نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط مسعود |


هوا خیلی سرده

فضا بی برگه,

میترسم

تو لباس گرم زمستونی

دلم خیلی سرده

 

یه خواهش دارم

به من بگو کجاست

کجاست, اونجا که دستات رو گرم کردی

فقط به من بگو

چطور اون دلت رو گرم میکنی

سردمه, خیلی سردمه

سرما تو مغز استخونهامه

سرما تو وجودمه

سرما تو دستامه

ولی لباسم گرمه

توی این لباس گرم زمستونی

خیلی سردمه ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 8:39 قبل از ظهر توسط مسعود |

 

پنجره باز

خاطراتم تو آسمون، رها

چشمام رو میبندم

به رویایی قشنگ میرم

****

تو رویامی

میبینمت خیلی قشنگ

دستتو میگیرم

تو آغوشم تنگ

میبوسمت برای چندمین بار

قطره ای رو روی صورتم حس میکنم

نمیدونم چرا گریه میکنی ولی منم به گریه میندازی

****

چشام رو که باز میکنم

هنوز گرمای اشکتو رو گونه هام حس میکنم

ولی حیف، تو موج بارون گمش میکنم

وقتی  که بارون میباره، تو رو یادم میاره

فکر میکنم، اینا اشکاتِ که از آسمون میباره ...

آسمون اونا رو برام نگه میداره ...

 

 

و

بازم بارون میباره

+ نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386ساعت 9:43 بعد از ظهر توسط مسعود |

 


چه راحت میشه

زورگو بود

چه راحت میشه

دست یه ضعیف رو خراشید

چه راحت میشه

بهشت رو جهنم کرد

چه راحت میشه

اخم کرد

چه راحته

لبخند زدن

چه راحته

مهربون بودن

چه راحت میشه

نا امید بود

چه راحت میشه

دروغگو بود

چه راحته

یک خاطره بودن

چه راحته

تو خاطره ها موندن

چه راحته

خوب بودن

 



ولی کدوم اینها راحت تره؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط مسعود |


تو فریاد میزنی
همی مست در این شب
ندانی
که هست کسی تو را چشم و گوش
که او هست تو را کافی و بس

به نجوایی آرام خواهد شنید
تو را
او ...
اوست خدای تو، همی اوست
+ نوشته شده در یکشنبه 18 آذر1386ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط مسعود |


وقتی میبینمت یه لبخندی به صورتم و یه نقابی به چهرمه چون میدونم دوست دارم ...

*****

الان،

قلبم تیر میکشه

نمیتونی خون رو ببینی؟!

دستام سرد شدن

نمیتونی حس کنی؟!

دارم به خودم میپیچم

دارم به دردم میمیرم

چرا کمک نمیکنی

چرا دستامو نمیگیری

*****

یادته وقتی بچه بودم

رو زخمام گریه میکردی

با اشکات اونو پاک میکردی

ولی من میخندیدم، شاید تو رو نمیدیدم

تو دردمو مرحم بودی

ولی من نمیدیدم

*****

حالا دوباره میخوام تو رو

میخوام اون چشم تو رو

نمیخوام دیگه اشکاتو در بیارم

فقط میخوام اون چشماتو ببینم

بخدا دیگه اشکاتو در نمیارم

فقط میخوام چشماتو ببینم

+ نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط مسعود |

eye

آرزوی دیدنت را کردم

و یا شنیدنت را شاید

لحظه ای که لبخند جاری بر لبانت را دیدم

وقتی چشمای زیبایت را دیدم

****

اشک بر چشمانم جاریست

چند وقتی بی تو سپری کردم

چند وقتی روز خود را

بی تو شب کردم

****

آرزو بر دلم ماند

نگاهم حسرت ماند

تا تو را در آغوش بگیرم

تا تو را با خود ببینم

****

اشک بر چشمانم جاریست

دیشب تو را در خواب دیدم

نتونستم به آغوش بگیرم

نتونستم چشمات رو ببینم

+ نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت 6:45 قبل از ظهر توسط مسعود |

تو فکر میکردی عاشقی

ولی به من نگفتی

من فکر میکردم تو صادقی

می خواستی چیو بفهمی!!!

که من باهات میمونم یا نه؟!

****

آره؟!

من موندم و تو نموندی

من بودم وقتی تو نبودی

چیه ، چرا حالا برگشتی

الان که دیگه چیزی نگذاشتی باقی

****

می خواستم خراب کنم

ولی نکردم...

میخواستم فرار کنم

ولی نکردم

 

همه چی رو تموم کردی

خودت،

آره خودت !!!

****

نگفتی حرف دلت رو به من

به کی دروغ میگی تو

به من ؟!

****

با یه قطره اشکتم

تو چشم من، تو صورتم

زدی منو سوزوندی

دیگه چی میخوای تو از من ،

میخوای بمونم یا نه ؟!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 مهر1386ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط مسعود |

شب آروم

شب قشنگ،

زیبا ، آروم ، خلوت

****

زدی به خیال خودت به دریا

تو تنها،

به یاد یه رویا

****

خیلی دور، خیلی نزدیک

لمسش سخته ولی حسش چه راحت

آخه نمی بینیش تو ،تو تاریک

****

فاصله زیاد هست،

راز زیاد هست

خودت خسته نکن، آخه اینجا راه زیاد هست

****

گم میشی

نرو

هیچ دوستی نیست اونجا، نرو

****

دنبال هیچ نوری نباش

تو این تاریک،

روشنایی همین جاست، آهای دل تاریک

****

 

+ نوشته شده در سه شنبه 10 مهر1386ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط مسعود |

میخوام که باز بارون بباره
بباره، تا دوباره
خوبی و خوشی رو بیاره ،
حس ساده و لطیف کودکی
ترانه های زیبا رو با خودش بیاره
.........
بباره، تا دوباره
عشق و صفا رو برا دلم بیاره
احساس خوبه با تو بودنو، دوباره
به یاده من بیاره
..........
آره مثل اینکه باز دوباره ،
داره بارون میباره ،
آسمون آرزوهام ،
چه زود داره خاطراتو به یادم میاره
..........
آره همون بارون
قشنگ و ساده ،
ببین که داره میباره ،
فقط به خاطر من ،
برای تو ِ که ،
داره میباره...
+ نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط مسعود |

تنها من نبودم
من با تو می مونم
هیچ وقت نمی خوام
شعری بی تو بخونم
****
شادی قلب تو
مرحم درد من
یه لبخند کوچیک تو
دلیل زنده موندن من
****
خاطره ی نگاهت
نوازش صدایت
همه برای من شد
داستان یک رفاقت
****
برای راه رفتن
چیزی تو فکر ندارم
ولی می دونم، که بی تو
چقدر بی پناهم
****
به یاد من بمون تو
حتی اگر نموندم
منو فراموش نکن
حتی اگر باهات نخوندم
+ نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط مسعود |

Make your wishes now
May GOD come take them
But how?!
Open eyes
Take my hand
I’ll be your strength, if you weak
I’ll give you hope, if you lost
Catch me I’m near
As I’ve always been


Days pass,
I didn’t change
Nights forgotten,
Am I never mistaken?!


Who was me
Could you ever remember?!
Am I lost
Could you ever remember?!
No more do you need me?
Near, touch, Hear
Never let my mind be free,
These thoughts of me
Ever be mistaken
Can I ever be understood?
Who could touch
Who would see true
All wise,


Over and over I fall
Without you,
Him,
Anyone but someone
Even be near me


Till the day
You see me
From far away
Come near me
May all that, come true!
Was I ever mistaken?
Anyone see true,
Ever,
All wise.
+ نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط مسعود |

Cry little man, cry
Let a tear fall
yes, just cry
that’ll clean you all
let your soul fly
remember the GOD, recall
your past,
rise and falls.
Let go of all your fears
Don’t be afraid to fall
Cuz he’s who catches us
All
Watching us,
Helping us
All.


Don’t ever think of falling down
You’ll be lighter by then
You’ll learn how to rise
You’ll fly
Cuz he’s who loves us
A lot.
+ نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط مسعود |

Wanna remember the day,
That day
You gave me a precious,
So dear, a gift
Life…
You,
gave birth to me
You,
gave all I’m worth having


Me,
Can’t remember the day,
But just trying to imagine…
Me,
Drawing lines, shapes just to
Show the beauty you create

But,
They’re just illusions
After all, something’s missing
I’m confused
Amazed of the way you do it,
It seems perfect but there’s
Something missing in me,
You put love in your art
How can I show,
The beauty of love you create…

please , please help
cuz I’m missing that precious thing
can’t finish my illustration
I’m confused
But how can this be…
You put love into your art…
+ نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط مسعود |

یادمه یه آرزو بود

همیشه موندن با هم

واسه زخم دل تنهام

یادمه تو بودی مرحم

--------------

ولی اون روزا گذشته

دیگه نیستی که بدونی

کاش میشد بهت می گفتم

من می خوام پیشم بمونی

-------------

با یه دنیا اشک و غصه

نمیخوام بی تو بمونم

توی این غروب دلگیر

شعر رفتنو بخونم

------------

ولی اون روزا گذشته

شاید از یاد تو رفتن

کاشکی بودی و می دیدی

من هنوز عاشقت هستم

----------

من صداتو نشنیدم

نم اشکاتو ندیدم

توی آشیونه قلبت

من نموندم و پریدم

ولی امروز یاد عشقت

منو تنها نمیذاره

لحظه های بی تو بودن

تو رو یاد من میاره

------------

من همونم که چشاتو

پر اشک و گریه کردم

حالا راه شهر عشقو

من نرفته بر میگردم

-----------

بر میگردم تا همیشه

قدر احساسو بدونم

شایدم همیشه باید

بی تو من تنها بمونم

-----------

من صداتو نشنیدم

نم اشکاتو ندیدم

توی آشیونه قلبت

من نموندم و پریدم

ولی امروز یاد عشقت

منو تنها نمیذاره

لحظه های بی تو بودن

تو رو یاد من میاره

------------
سیروان خسروی
+ نوشته شده در یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط مسعود |