قلب من
مشتاق رسیدن به کدام ساحلی؟
آن ساحل بیکران در درون توست
آب کدام چشمه را میجویی
تا آتشت فرو بنشاند؟
آب های بهشتی در درون توست
قوی باش,
بی باک
و
خاموش
به درون خود بنگر
بی درنگ او را خواهی یافت ...
"خیلی وقته که میخوام یه داستان کوتاه بنویسم ولی هر بار درست تموم نمیشه، ولی الان بالاخره اولین داستان کوتاهم رو (شما بخونید خیلی کوتاه) تموم کردم. دوست دارم بدونم نظر شما چیه ..."
پدر برای او یک دست زیورآلات بسیار زیبا و درخور مهمانی های مجلل خریده بود. پسر بزرگتر نیز همان لباسی که او همیشه آرزوی به تن کردنش را داشت به او هدیه داد. مادر با دیدن این هدیه ها بسیار خوشحال شده بود و هر دو نفر آنها را بوسید.
سپس پسر کوچک خانواده تنها با یک برگ کاغذ در دستش پیش مادرآمد. روی آن نوشته شده بود, "دوستت دارم!" و هنوز کمی اثر خیسی اشک های پسرک بر روی کاغذ باقی بود ...
گشتم
و گشتم
میخواستم
گمشده ام رو پیدا کنم
خیلی
گشتم
داشتم
کم کم نا امید میشدم
تو
این حال و هوا بودم
که
یه دفعه دیدم گم شدم
من
میخواستم اونو پیدا کنم ولی خودم گم شدم
راه
برگشت رو بلد نبودم ...
ولی
گمشده ام رو پیدا کردم
حتما با هم میتونیم دوباره راه رو پیدا کنیم ...
توی غوغای مشکلات
لحظه ای هم که شده
چشمات رو ببند
همه رو از صحنه پاک کن
حتی عزیزترینت رو...
جهانی رو با شروع از خودت تصور کن و
بساز و
گسترش بده و
نظم بده
حالا بقیه رو یکی یکی توی دنیای خودت رها کن
اونوقته که میتونی به زندگی آرزوهات برسی ...
ممنونم از کمک و دلداری یکی از دوستام توی این چند روز که فکرام حسابی به هم ریخته و گاهی از خودم شاکی میشم.
بازم مثل همیشه گوشهات رو با حرفام نوازش میکنم. حرفایی که بعضی موقع ها آرامش رو برات القا میکنه و بعضی موقع ها آزرده میکنه تو رو. اگه توانایی یاری منو داشته باشی, لحظه ای هم که شده فکر میکنی و به فکر انتخاب می افتی. مهم نباید این باشه که حرف من حقیقت محض یا دروغ مطلق (هست). شاید هیچ چیز مطلقی غیر از خدا وجود نداشته باشه. اینجاست که (خیلی ها میگن) نسبیت به میون میاد. ممکنه باور دروغ کوچیک من, از باور صدها حرف درست دیگه تاثیر خیلی بهتری روی موقعیت الان تو بگذاره ...
معادله
خوبی نیست
محبت
برابر بدست آوردن دل
خیلی
خیلی برام سخته
نمیتونم
حل کنمش,
هنوز
بعضی جاها میبینم که باعث شکسته شدن یه دل میشه ولی ...
"دارم تو آهنگ هام دنبال یه چیزی میگردم که الان باهاش هم آواز شم ولی انگار دیگه الان هیچ کدوم از آهنگ هام هم صدای دلم رو نمیدونن!"
حتی اگه امروز
همین الان که داری
حرفهای منو میخونی,
دنیا
تاریکه تاریک باشه,
اگه پرده ی سیاهی
هم چی رو مخفی کرده,
تو
اگه توانش رو داری
یه نور امیدی
حتی به اندازه یه نقطه
روشن کن ...
"هیچ دقت کردی که توی تاریکی مطلق نور یه شمع کوچیک تا چه فاصله ی دور و درازی میتونه به چشم بیاد و دیده بشه...!!"
تجربه از نظر من یعنی
خطر کردن,
تجربه راه یادگیری
رفتار با دنیا,
دلیلی برای کنجکاوی
آدم های متقاوت
و
حتی واژه ای که هیچ وقت از بین نمیره
تجربه کردن
یعنی زندگی کردن...
"بیشتر به جای تعریف از تجربه های شادی که داشتی, سعی کن لحظه های خوشی رو برای اطرافیانت به وجود بیاری"
"وقتایی هست که یه اتفاقی رو تجربه میکنی که هفته ها یا ماه ها باعث رنج و عذابت میشه ولی همین باعث میشه چیزی رو یاد بگیری که توی سال های باقی مونده ی زندگیت به کار ببری"
که ناامیدی رو در چهره ی دوست دیدی دست به درون وجود خودت بکن بزرگترین ذره ی امید درونت را به او هدیه کن نترس گرچه فکر کنی از تو چیزی کم خواهد شد ولی بهترین ها جای آن سوراخ را در دلت پر خواهند کرد.
هر جا,
هر لحظه
"دوست داشته باش تا دوست داشته شوی"
|
اگه جمعه شب بمیرم خیلی راحت تره یه هفته کامل همه منو دیدن و کسی دلش برام تنگ نمیشه اگه جمعه شب بمیرم دیگه کسی نیست تو اون لحظه, آرامش مرگم رو بگیره, جمعه تعطیله پس میتونم تنها باشم, چه خوب میشه اگه اون روز یه اتفاق مهمی باشه تا بتونم تو گوشه کنار شلوغی مرگم رو قایم کنم. چه خوب میشه اگه بمیرم, ولی کشته نشم. |
|
خیلی بیشتر از اینکه
به کارهایی که میکنم
به اتفاقاتی که افتاده فکر میکنم,
بیشتر به جای اینکه به دنیای موجود کشیده بشم
میخوام دنیا رو به خودم جذب کنم,
تا حالا چند تا زندگی رو تجربه کردم
باید ببینم کدومش از همه بهتر بوده
زندگی با تصمیم به نبودن,
زندگی با عشق,
زندگی با قهقه های بلند,
زندگی ناامید,
زندگی روزهای خسته,
زندگی دوستی های ابدی,
زندگی بیتفاوت...
تا به حال
نهایت عشق رو حس کردی؟
تا حالا شده
بتونی حدود عشق نامحدود رو تجربه کنی؟
وقتی بی اندازه معشوق
رو پس بزنی
ولی اون بازم
به یادته و ازت دل نمیکنه
همیشه برات راه برگشت
به آغوشش رو باز میذاره
هیچ وقت ناامیدت نمیکنه
...
خود خدا فقط همچین چیزی رو میتونه نشونت بده
عاشق واقعی اونه
خدا ...
هوا این چند روزه خیلی سرد شده...
امروز که رفته بودم بیرون حدود ساعت 9 بدجوری احساس ضعف کردم, اولین چیزی که پیدا کردم یه مغازه بود که تونستم ازش یه لیوان شیرکاکائو داغ بخرم. 1000 تومن قیمتش بود, اه چقد گرون شده چیزا.
تو راه برگشت به خونه کلی از مسیر رو پیاده رفتم, آخه این چند روزه که ماشین ندارم ذهنم حسابی مشغوله, خیلی هم خسته شدم, دلم میخواد یه هفته کامل بگیرم بخوابم. بازم طبق معمول موقع بیرون اومدن از خونه دستکش هام رو جا گذاشتم (اینم از عواقب حواس پرتی و عجله هستش دیگه ... بکش ... هرچی میکشی تقصیر خودته). چاره چیه! خوب برا اینکه از سرما قرمز و بی جون نشن تو جیبام قایمشون میکنم (دستامو میگم دیگه ...). درست نمیدونم چقدر طول کشید این پیاده روی ولی فکر نکنم کمتر از یک ساعت و نیم بود. آره تقریبا همین حدودا بود. خیلی مسخره است یه کاپشن به فلان قیمت تنم هست و حالا دارم از سرما یخ میزنم. پاهام هم که به کل بی حس شدن. دیگه حس میکنم پاهام انگشتی ندارن ...
یادم میاد تو مسیری که میومدم یکی دو تا پسر بچه (از همین بچه های خیابونی) رو دیدم که فقط یه پیراهن تنشون بود و پاهاشون رو هم به جای کفش و جوراب فقط با دمپایی پوشونده بودن. خدایا آخه اینا چطور احساس سرما نمیکردن ... اونا تو این بی چیزی با چی خودشون رو گرم نگه میداشتن؟!!
... دارم به خودم میلرزم
... دیگه طاقت ندارم, سوار تاکسی میشم
... قلبم درد میکنه ...
بازم یه روزی رسید که فهمیدم کیم و چیم!! فهمیدم چقدر اشتباه زیاد میکنم و اصلا به روی خودمم نمیارم ... نه خیر دنیا به اون کوچیکیا که فکرشم میکنم نیست اونقدر کوچیک نیست که الان مثلا بعد از 20 سال بودن توش بگم من کسی هستم که تجربه دارم.
نمیدونم تصورت از بزرگی یه حادثه یا اتفاق چیه. نمیدونم بزرگترین اشتباه زندگیت چی بوده و با چی میشه مقایسش کرد.
ولی یه چیز عجیبی که هست اینه که من خیلی از اشتباه میترسم... خیلی یعنی اینکه نه فقط به حرف بیارم یعنی اینکه هر وقت اشتباهی میکنم تا مدت زیادی آرزو میکنم که کاش زمان به عقب برمیگشت و میتونستم دوباره شانسم رو امتحان کنم. امروز دوباره یه اتفاق بد برام افتاد، این از اون خیلی حساساش بود یعنی دوست داشتم فقط دوباره 30 ثانیه یا حتی فقط 5 ثانیه زمان به عقب برمیگشت و حال رو یه جور دیگه میکردم ...
الان حدودا 12 ساعت میگذره و هنوزم فکر میکنم اگه اون 5 ثانیه رو داشتم چی میشد!
خیلی ها از این تفکر من بدشون میاد، میگن " تو، تو گذشته زندگی میکنی" ، " خودتو عذاب میدی " ولی واقعا نمیدونم چیکار کنم، سخته بخوام بهش فکر نکنم...

فکر میکنی دوستم داری؟!
چرا قلبت رو به من نشون نمیدی
چرا فکر میکنی اگه قلبت رو برام شفاف کنی
اونو با سنگ قهر میشکنم؟!!

پنجره رو باز میکنم، یه نسیم خنکی رو حس میکنم ... به نظر امروز باید مراقب نوازش های خشن باد باشم.
در کمد رو باز میکنم و بدون سلیقه یکی از تیشرت ها رو برمیدارم. صبح زوده و همه خوابن؛ منم نمیخوام مزاحم کسی بشم. آروم و بی صدا میرم بیرون (آخه قانونش همینه)، ولی فکر نکنم یه ذزه سر و صدا هم برا کسی مهم باشه ... ولی نمیدونم.
تو خیابون و تو کوچه ها گشتم میزنم، میرم و میرم ... دوست دارم در حرکت بودنو ... دوست دارن تنوع رو ... دوست دارم زندگی رو ببینم، میخوام لمسش کنم، میخوام تو دستام محکم بگیرمش و همراهش باشم (هوووومم) ...
هرکسی رو که نه ولی بیشترشون رو که میبینم مشغول کاری هستن ... بعضی اخماشون تو هم، بعضی خنده رو، بعضی سرد و بی احساس مثل یه جسد (اَه ) ... به پارک که میرسم، خیلی دوسش دارم، اینجا قشنگ تره، این یه چیزه دیگه است ... خیلی عجیبه اینجا که این همه تازگی و قشنگی هست چرا آدما کمترن !!! ... اصلا نمیفهمم ... چرا اینجا، با اینکه هیچکس نیست، این قدر حس میکنم سرحال ترم، چرا تنها نیستم، چرا زنده ترم ؟!! ... دلم میخواست که با یکی خلوت کنم و یه خورده حرف بزنیم. ولی آخه. اینقدر خلوت و تنها،... خیلی ترسناکه همشون تو سیاه چاله افکار و گرفتاریهای شهریشون گیر افتادن، حتی یه لحظه هم به خودشون وقت استراحت نمیدن! ...
( بازم دارم تکراری میشم ) نمیدونم چی کار کنم ... هنوز معنی این جمله رو نمیفهمم "هر تغییری در جامعه از درون خود آدم شروع میشه" ... آخه من (ما) چی کار باید بکنم (بکنیم) تا بقیه هم یکم با من (ما) همرنگ بشن ...
خیلی دوست داشتم این کلمه "ما" رو از پرانتز بیارم بیرون ولی هر چی سعی کردم نشد، تقصیر اونایی که میتونستن با من، "ما" رو بسازن نبود ولی تقصیره هممون که خیلی خودخواه شدیم، حتی تقصیر من از همشون بیشتر بود ... آخه نتونستم معنی کاراشون رو بفهمم ، معنی جملاتشون ، معنی زندگیشون رو ...
این سه نقطه ها رو دوست دارم؛ چون میخوام بدونم که همه حرفام رو اینجا و هیچ جای دیگه به همه نمیگم ... فقط به اونی که میتونه باهام هم صحبت بشه، میگم ...
خداحافظ
یک بدن پر از گناهم
خدایا
به کدامین خیر مرا بخشی
خدایا
مرا نگذار به دست این مردم خشم
آنها که لحظه ای اجازه دیدن روشنایی
را به من ندهند
به کدام جرات دست به شکایت برداشته ام ؟!
خدایا
چطور من این قدر ناسپاسم
کلام را به من دادی برای بیان کلامت
ولی من غرور را بر زبان جاری میسازم
خدایا
به من قدرت گرفتن دست دیگران را دادی
ولی چرا سست شدم
چرا این قدرت در وجودم پنهان شد
خدایا...خدایا
خدایا منو ببخش که از طرفت میخوام حرف بزنم:
آن هنگام که دوست داری کسی به یاد تو باشد،به یاد من باش که همواره به یاد تو هستم.
*****
آن زمان که احساس کردی مالک هیچ چیزی نیستی، به اطرافت نگاه کن ... کوه ها، دریاها و جنگل ها همه برای تو آفریده شدند
*****
اگر خیال می کنی در جهان تاریکی زندگی می کنی به سوی من بیا که به تو روشنایی را هدیه خواهم داد
*****
از سرزنش کسی ناراحت نباش، با محبت و آغوشی گرم راه درست را به تو نشان می دهم
*****
هیچ گاه فکر نکن که تو را بی هدف آفریدم، با اینکار من را ناراحت می کنی
*****
من درد و رنج را به تو هدیه ندادم، در عوض زندگی را برایت به ارمغان آوردم